87/10/03
قانون
شما به قانون دل خوشید...اما از شکستن قانون دل خوش ترید.
مانند کودکانی که در کنار دریا با جد و جهد از ریگ تر برج می سازند وبا خنده آن را ویران می کنند...
اماهنگامی که شما آن برجهای ریگی خود را می سازید دریا باز هم ریگ به ساحل می آورد وهنگامی که شما آن برج های ریگی را ویران می کنید دریا با شما می خندد.......
به راستی دریا همیشه با بی گناهان می خندد
اما چه باید گفت ؟
درباره ی کسانی که از برای آنها نه زندگی دریاست ونه قانون انسانی برج ریگ.
کسانی که زندگی از برایشان خرسنگی است وقانون تیشه ای تا با آن سنگ را به هیئت خود در آورند.
و در باره ی لنگانی که از رقاصان بیزارند.
و درباره یورزاوی که یوغ خود را دوست می دارد و آهوان دشت و گوزنان جنگل را جانورانی سرگشته و سر گردان می بیند؟
و درباره ی مار پیری که نمی تواند پوست بیندازد وماران دیگر را برهنه وبی شرم می نامد؟
و درباره ی آن کس که زود به بزم عروسی می آید و چون پر خورد و خسته شد به راه می افتد و می گوید:
هر بزمی بزهی است وهر بزم نشینی بزهکاری
چه بگویم درباره ی این کسان جز این که آنها هم در آفتاب ایستاده اند اما پشت به خورشید دارند!
این کسان فقط سایه خود را می بینند وسایه آنها قانون آنهاست..
از برای آنها خورشید چیست؟..............مگر چیزی که سایه می اندازد؟
وبه جا آوردن قانون چیست؟...............مگر خم شدن وکشیدن خط سایه بر روی خاک؟
اما شما که رو به خورشید گام برمی دارید!
با کدام خطی که روی خاک کشیده شود از رفتن باز می مانید؟
و ای شما که همراه باد می روید!کدام باد نما راهبرتان خواهد شد؟
کدام قانون انسانی راهتان را خواهد بست اگر یوغتان را بردر زندان کسی نکوبید؟
از کدام قانون خواهید ترسید اگر برقصید ولی بر غل و زنجیر کسی پا مگذارید؟
وکیست که شما را به داوری بکشاند اگر جامه ی خود را پاره کنید اما بر سر راه کسی نیفکنید؟
شما می توانید دهل را در پلای بپیچید وسیم های ساز را باز کنید..........
اما
کیست که بتواند چکاوک را از خواندن باز دارد؟
جبران خلیل جبران-کتاب پیامبر

