تبليغاتX
دادنامه - بهاریه

87/12/23

بهاریه

به نام او
سلام
یک نکته: نترسید! وبلاگ هک نشده . مطلب بهاریه، برای همین حقوقی نیست.
       من که نام شراب از کتاب می شستم                                     زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
*داستان من هم شده مثل این بیت. تا اسم حقوق توی خونمون می اومد همه با قیافه ی درهم من روبه رو میشدند.استدلالم هم این بود:(حقوق خیلی خشکه!)اولین بار سوم راهنمایی بودم که پدربزرگم از من خواست یک فعل عربی رو خیلی سریع صرف کنم: دختر جان عربی خودتو قوی کن ، حقوق به عربی نیاز داره.(حیف که نبود تا قبولی منو ببینه.)
حالا چه کسی فکرشو می کرد این دختر عشق نقاشی و فلسفه حقوق بخونه، تازه از حقوق خوندن هم لذت ببره!!!
*این همه ی ماجرا نیست. سیاست رکن جدایی ناپذیر بحث های خانوادگیه؛ اما من از نزدیک شدن به اون خوشم نمی اومد. استدلالم هم این بود:(انسان هایی که تعهدی به مردم ندارند ، لیاقت حمایت کردن هم ندارند.)
اما نکته جالب زندگی همین غیرقابل پیش بینی بودنشه.حالا من طرفدار یکی از همین آدمای سیاسی شدم. کسی که فکر میکنم تعهدش در سالهای دور نشون داده لیاقت حمایت کردن رو داره.
*تا حالا شده جلوی دوستاتون خیلی با اعتماد به نفس بگید:(من که مطمئناهیچ وقت این کارو انجام نمی دم....) اما درست چند روز بعدش مجبور به انجام اون کار بشید!
مینی بوس سوار شدن وحشتناک ترین کار دنیاست و من همیشه از اینکه سوار مینی بوس نخواهم شد حتی اگه مجبور بشم صحبت کرده بودم.
اما..........اما اگر شما هم final زبان داشتیدو 15 دقیقه دیگه کلاستون شروع میشد وجلوی دانشگاه هیچ چیز جز یک مینی بوس پرکه حالت کنسروی داشت، نبود کاری انجام نمی دادید جزفکر کردن به حرفایی که چند وقت پیش به دوستاتون زده بودید!!!
*تا حالا 2ساعت پیاده، شب، توی برفی که تا نزدیک زانوانتون روی زمین نشسته راه رفتید؟؟؟
خوب من از اینکه مسیری رو پیاده بیام اونم تنها  لذت نمی بردم. استدلالم هم این بود:(تا اتوبوس ،تاکسی و آژانس هست چرا پیاده؟؟)
حالا به این فکر کنید با دوستتون ساعت15:30 قرار میگدارید. بعد از ظهره و هوا آفتابیه. به موزه میروید؛16:30 که از موزه بیرون می آیید کمی برف میادوهوا ابریه! به مادرتون قول دادید قبل از غروب آفتاب خونه باشید(حدودای 17:30) تا چندتا جای دیگه بروید 17 شده و برف به شدت میباره.صف تاکسی پر از آدم برفیه.شال گردن نینداختید،کاپشن هم نکردید،خوب توی هوای آفتابی کاپشن خنده دار بود !!!
اما الان داره برف میاد و شما مجبور میشید از اونجا تا خونتون که با تاکسی 15دقیقه راهه، توی2ساعت پیاده راه بروید.
*همه این اتفاقا توی چند ماه اخیر افتاد؛به علاوه صدها اتفاق دیگه.شاید هرسال این اتفاقا افتاده و من بهشون توجه نکردم.
همین وقایع کوچک و ساده روی آدم تاثیرات بزرگی میذاره. استدلال هایی که درابتدا منطقی هستندو بعدها قدرت خود را از دست میدهند وتو به این فکر میکنی که زندگیت همین لحظه هاست همین ثانیه ها.ثانیه های راه رفتن تنها توی برف و فکر کردن به کارهایی که باید انجام میدادی وندادی.
لحظه های ایستادن در مینی بوس و دیدن جوونهایی که جای خودشونو به پیرمردها و پیرزنها میدن.
لحظاتی که با دوستات به ایجاد وبلاگ حقوقی البته به زبان طنز فکر میکنی که بعدها گروهی میشه که توی هر جلسه ی جدی و حقوقی اون اطلاعات جدیدی به دست میاری.
زندگی همین است،عجیب وغریب و کارگردانی دارد که از بازیگرانش خوب بازی میگیرد.فیلمنامه را دراختیارت میگذارد و به تو اجازه بداهه گویی میدهد واین بداهه گویی تو است که فیلم را خوب میکند یا بد.
امیدوارم داستان 88 شما پر از لحظات عالی باشه.
                   به نقد فرصت امروز را مده از دست                          که حال وقصه فردا هنور در عدم است
نوشته شده توسط انصاری در 9 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •